تبليغاتX
و اما عشق...
و اما عشق...


مادرم روزت مبارک

خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است

دیدم فاطمه نیست

خواستم بگویم فاطمه دختر محمد است

دیدم فاطمه نیست

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است

دیدم فاطمه نیست

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسن و حسین است

دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است

دیدم که فاطمه نیست

نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست

فاطمه فاطمه است

دکتر علی شریعتی

روز زن روز مادر روز عشق بر تمام عاشقان مادر گرامی باد

 



+ نوشته شده در  چهارم تیر 1387ساعت 4:17  توسط تاراو عادل  | 





زندگی چیزی نبود جز افسانه مرد یخ فروشی که از او پرسیدند فروختی؟؟

گفت نخریدند

ولی تمام شد...



+ نوشته شده در  ششم خرداد 1387ساعت 3:3  توسط تاراو عادل  | 



خو کن به تنهایی



+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1387ساعت 8:44  توسط تاراو عادل  | 





خداوندا...

نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است

چه زجری میکشد آنکس که انساناست

و از احساس سرشار است...

 



+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1387ساعت 8:32  توسط تاراو عادل  | 



اما خندیدنش به دوباره امتحان دادن ریاضی می ارزید .

هر وقت میدیدیمش الکی خندمون میگرفت هر وقت میومد سر کلاس موشهاش ریخته به هم بود و کتش کثیف بود و یا شلوارش توی جوابش بود خلاصه خیلی خنده دار بود امتحانای ترم اول تموم شده بود من و دوتا از دوستام رفتیم سراغش که نمره هامون رو بده و ریاضی رو نیفتیم حالا قبلش هی به هم میگفتیم نخندیدا حواصتون باشه خندتون نگیره ها خلاصه رفتیم دم خونشون و زنگ رو زدیم دیدیم یکی میگه کیهههههههههه و از طبقه دوم توپ توپ توپ داره میدوه میاد پایین که در رو باز کنه تا در باز شد دیدیم اقا معلم با یه زیر شلواری ابی و یه بولوز که مال زنش بود تنشه جوراباشم لنگه به لنگه بودن یکیش سفید و اون یکی سیاه به جای اینکه بگیم سلام پکیدیم به خنده و هر کدوم ازیه طرف افتادیم خلاصه معلمه یه اخم بدی کرد و ما هم خودمون رو جمع کردیم سلام علیک کردیم و شرو کردیم حرف زدن دیدیم پسر بچش که شاید 5 سالش بود ازپله ها اومد پایین معلوم بود تازهماست خورده چون از فذق سرش تا نوک پاش ماستی بود پا برهنه اومد پرید توی کوچه و مثل مرده ها دراز کشید وسط کوچه معلممون بلندش کرد و یکم نازش کرد و مثل این بچه کوچیکا که توی بغل تکون تکونشون میدن معلممون شرو کرد بچشو توی بغلش تکون دادن که همینطوری که داشت با ما حرف میزد و بچشو تکون میداد سر بچرو زد توی دیوار نمیدونی چه لحظه ای بمود نه میشد بخندیم نه میتونستیم نخندیم یه چند ثانیه ای کسی هیچی نمیگفت یه دفعه همه مون با هم پکیدیم به خنده وای که نمیدونی چه حالی داد اما اخر دست معلمه هر سه تامون رو انداخت اما خندیدنش به دوباره امتحان دادن ریاضی می ارزید .

 

 



+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:40  توسط تاراو عادل  | 



من مستم

اگر من را‌ كني راهي به مجنونخانه دل‌ها

نخواهم رفت مجنونخانه ، من مستم

شوم راهي به سوي ساقي و ميخانه دل‌ها

تو گر خواهي شوي راهي

به راه ديگري رو جان

كه من در انتظارت سال‌ها شب را سحر كردم

سحر آمد سپيده بر دميد و صبح روشن شد

نمازم را به ياد تو ز بركردم

ز بحر بيكران عشق مجنون هم گذر كردم

از آن دنيا به اين دنيا سفر كردم

به هر سو چون صدايي مي‌شنيدم

زان صدا گوش دلم را هم خبركردم

كوير دل چو ماند سال‌ها

در انتظار قطره‌اي باران

و من هنگام باران چون رسيد

از خيسي عشقت حذر كردم

بدين سان جان خود را سال‌ها

منزلگه داغ و شرر كردم

به آن اميد آمد بار ديگر وقت باران و

همه دلدادگان را من خبركردم ...



+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:38  توسط تاراو عادل  | 



باغ بی برگی یعنی من

                                     باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی روزو شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز اون باران سرودش باد جامه اش شولای عریانیست

گو بروید یا نروید

هرچه در هرجا که میخواهد یا نمیخواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمیتابد

و به رویش برگ لبخندی نمیروید

باغ بی برگی کی میگوید که زیبا نیست؟

باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها  پاییز

 

 

 

 



+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1387ساعت 3:25  توسط تاراو عادل  | 



دل من گرفته زین جا

به کجا چنین شتابان

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟؟

به کجا چنین شتابان؟

به هر آنکجاکه باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا



+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1386ساعت 2:34  توسط تاراو عادل  | 



یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد!

یکی را دوست میدارم

یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد!
یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی را با گرمای عشق او میگذرانم!
کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم
دستانش را بفشارم!

یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد!
یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست!
یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !
کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم!

یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ، کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و
لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش
نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !

کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است !

یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد!

نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم!

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد!

یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز
دوست نمیدارد!

یکی را دوست میدارم ...

با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما ..........

من دیوانه تنها او را دوست میدارم !



+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1386ساعت 9:59  توسط تاراو عادل  | 



قطره های بی کسی

ديــــروز...

باز باران با ترانه    با گوهرهاي فراوان   مي خورد بر بام خانه ...

و اما امــروز...

باز باران بي ترانه...    باز باران...   با تمام بي کسي هاي شبانه...

 مي خورد بر مرد تنها...  مي چکد بر فرش خانه...

 باز مي آيد صداي چک چک غم...     باز ماتم ...

 من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده...

 نمي دانم...  نمي فهمم...   کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...

 نمي فهمم , چرا مردم نمي فهمند ، که آن کودک...

 که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...

 کجاي ذلتش زيباست؟



+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1386ساعت 9:49  توسط تاراو عادل  | 



درباره وبلاگ

زندگی سنگ شد و قلب مرا ساده شکست

بشکند دست قضا که پر پروازم و بست

آه و نفرین به من این بار اگر برگردم

پشت پا بر تو زنم بر تو و بر هر چه که هست...

شادی...


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
آماده سازی قالب
طراح قالب


بايگاني
هفته اوّل تیر 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386


پیوندها
آتیش پاره(نیلوفر)
بی تو تنهایم ولی...
غریبه(علی)
نیلو علی و پارسا(سه تفنگدار)
زیبایی(تارا)
غمنامه ی جدایی (علی )
عاقبت گفتن(دوست دارم)
وبلاگ پیام سلامی پرگو
.:: قالب ساز ::.
طراح قالب


آخرین نوشته ها
مادرم روزت مبارک

خو کن به تنهایی

اما خندیدنش به دوباره امتحان دادن ریاضی می ارزید .
من مستم
باغ بی برگی یعنی من
دل من گرفته زین جا
یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد!
قطره های بی کسی


لوگوی دوستان